پس قلعه ساکت بود
دیدم
ریگی که از طنین قهقهه کبکی
تا انتهای دره فرو لغزید .
●
کبک
قیقاج می پرید و بر ماهور
هاشور می زد
.
تیرم کمانه کرد وُ در
رنگین کمان سینه ریز آبشارکی بارید.
●
از هیبت یک آن کوهستان
سردم شد
.
« قیصر » خِف نکرد
سربالا گرفت
قنداقه ی تفنگ را
بویید و له له زد
.