هاله ی اندوه گنگی در نگاه سرد
«شیرین» است
تکیه داده بر ستون مرمر ایوان مهین
بانو
گربه آبستنی خوابیده بر دامان او
آرام می
خُرَد
●
نقش «شیرین» در شمال باغ
مانده آویزان ز شاخ سیب
«خسرو» دلداده بر معشوق دیگر، زیر لب
با طعنه می خواند
چشم این تصویر
کی نشانی دارد از چشمان عاشق پرور
«شیرین» ؟
«خسرو» یکدم گوشمالی می دهد زه را و می
گوید
چشم «شیرین» نقطه ی خوبیست، فرمودیم
آزمودن این کمان تازه را شاید
.
●
تیری از ترکش برون آورد سالار
کمانداران
- خسرو عالم
این خدنگ پارتی، این باز خوش پرواز
آشنای چلّه و شست است
.
●
برقی از کوه بلند بیستون برخاست
آذرخش تیشه ی «فرهاد» ؟
شعله خشمی فروزد در نگاه نقش
بانگ رعد آسا
خروش سینه ی فرهاد
خواب را از دیدگان گربه می گیرد.